کتاب «عقربه‌های جامانده» منتشر شد

شناسه خبر : 118927

1400/11/04

تعداد بازدید : 136

کتاب «عقربه‌های جامانده» منتشر شد
به مناسبت میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س)، انتشارات روایت فتح کتاب «عقربه‌های جامانده» را منتشر و به بازار عرضه کرد.

به گزارش پایگاه خبری و رسانه ای حوزه های علمیه خواهران، به مناسبت میلاد با سعادت بانوی مرضیه، فاطمه زهرا(س) و روز زن، انتشارات روایت فتح کتاب«عقربه‌های جامانده» را وارد بازار نشر کرد.

کتاب روایتی است از زندگی پر فراز و نشیب شهید احمد فرگاه.

خانم سمانه خاکبازان، نویسنده این کتاب، در آغاز روایت ما را با همسر شهید همراه می‌کند تا با روایت او بنشینیم به تماشای کودکی‌ها و حال و هوای نوجوانی‌اش. همدم لحظاتش می‌شویم تا آنجا که روایت به دلدادگی می‌رسد و دل بستن.

دل‌بستنی که با دلتنگی آغاز می‌شود و ما را می‌کشاند در کوچه پس کوچه‌های اضطراب و دلواپسی تا در آخر، معنای واقعی همراهی و عشق را از چشم‌های او بخوانیم.

کتاب سیری است از اتفاقات مبارزی که تمام هم وغمش را برای عقده‌اش گذاشت و می‌شود زبان گویای روایت در آنجا که منیره باز می‌ماند از تعریف. تا خود بگوید اگر منیره‌اش نبود، عشق زمین را به آسمان پیوندی نبود. 

این کتاب که در واقع همسرانه‌ای شیرین و بدون اغراق است در ۲۵۶صفحه و به قیمت۵۶۰۰۰ تومان آماده عرضه به دوستداران کتاب می‌باشد.

برشی از متن را با هم بخوانیم:

همه چیز از ظهر یک روز جمعه شروع شد. دست زینب را گرفته بودم و همراه خودم به نماز جمعه برده بودم. نماز که تمام شد، صدای انفجاری دلم را لرزاند. بچه را بغل کردم و خودم را به خانه رساندم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده. آن روزها صدای تیراندازی و هول ترور ذهنم را به لرزه می‌انداخت و حالا تمام جانم می‌لرزید و نمی‌دانستم چه شده. تلفن زنگ خورد.خیز برداشتم سمت تلفن  و چنگ انداختم به گوشی. منتظر شنیدن صدای احمد بودم. اما نه صدای احمد بود و نه اصغر. آن طرف خط صدای آشنای یکی از مسئولان رده بالای دولتی بود که از تهران تماس گرفته بود و  جویای   اتفاقات یزد بود. اما من جوابی برای گفتن نداشتم. اظهار بی‌اطلاعی کردم، گوشی را گذاشتم و  چشم دوختم به  در تا احمد بیاید و خبری بدهد. دلم شور می‌زد.  می‌ترسیدم حالش بد شده باشد. اما احمد نیامد و خبرش آمد.  خبری که  با آمدنش غوغایی به دلم افتاد که نه رمقی به پایم ماند برای ایستادن و نه دلی برای نشستن.  رعشه‌ای تمام جانم را گرفت. چشمانم خیره شده بود به  لباسهای خونی احمد که در دستان اصغر جا خوش کرده بود...